اسباب کشی

دختر دلبندم...
بعد از دوسال و سه ماه مستاجری
خونه ی آقای مقدم قرار شد که خونمون رو عوض کنیم.
و ما روز دوشنبه پانزدهم مهر که تا همین روز هم قرارداد داشتیم
اسباب کشی کردیم و اثاثا رو به خونه ی جدید آوردیم.
باباجون از اردکان اومده بود کمک ما
و مامان جون به خاطر خاله و دایی که مدرسه دارند نیومده بود ولی آخر هفته اومد.
خلاصه عزیزم کلی کار داشتیم و شما خیلی کمک حالمون بودی.![]()
قربونت برم وقتی وسایلو جمع میکردم میذاشتم توی کارتون تو میرفتی و از کارتون در میاوردی.

هر چی من جمع میکردم بی فایده بود.
خیلی خوشحال بودی
و هرکاری دلت میخواست میکردی چون همه خیلی کار داشتیم هیشکه بهت گیر نمیداد.
قبل از اینکه اثاثا رو بیاریم خونه ی جدید یه روز صبح با بابایی رفتیم خونه رو شستیم
و اون روز که دیگه شما خیلی کمک میکردی شلنگ آب و میگرفتی و شیطونی میکردی.
اسباب بازیات هم آورده بودی و می شستی.
قراره که مامان جون اینا برات تخت و کمد بخرن
چون خونه قبلی کوچیک بود و جا نداشتیم نخریدن ولی اینجا یه اتاقو گذاشتم واسه عسل مامان.
من دارم به مامانم کمک میکنم و هر چی تو کارتون میذاره میارم بیرون




















باباجون خسته یه دقیقه نشسته خستگی در کنه تو نمیزاری







خونه ی جدید....
از بس کثیف شدم رفتم اینجا حسابی تمیز بشم

ای شیطون و بلا....

چقدر تمیزی گلکم. گوجه بهت دادم معلوم نیست خودت خوردی یا لباسات؟!!

تلفن دو طرفه!!!!!!!!!!!!!!!

فدات بشم عزیز دل مامانی ![]()





اسباب کشی
